|
بچه كه بودیم... ایمانمان قوی تر بود... بادبادك كه میساختیم... تردید نداشتیم كه باد... خواهد وزید |
من كه تسبيح نبودم تو مرا چرخاندي مشت بر مهره تنهايي من پيچاندي مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي از همين نغمه تاريك مرا ترساندي بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي جمع كن رشته ايمان دلم پاره شدست من كه تسبيح نبودم تو چرا چرخاندي؟ "نمی دونم از کیه...اگه می دونید بگید پیلیز پ.ن: نمی دونم چرا دست و دلم اینجا به نوشتن نمی رفت! به خاطر گل روی همه ی دوستام که خیلی واسم عزیزن اینجا گرد گیری شد! یا علی!
"
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط مریم سادات |
| ||||||