کافه کاغذی...
بچه كه بودیم... ایمانمان قوی تر بود... بادبادك كه میساختیم... تردید نداشتیم كه باد... خواهد وزید
من كه تسبيح نبودم تو مرا چرخاندي مشت بر مهره تنهايي من پيچاندي مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي از همين نغمه تاريك مرا ترساندي بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي جمع كن رشته ايمان دلم پاره شدست من كه تسبيح نبودم تو چرا چرخاندي؟ "نمی دونم از کیه...اگه می دونید بگید پیلیز پ.ن: نمی دونم چرا دست و دلم اینجا به نوشتن نمی رفت! به خاطر گل روی همه ی دوستام که خیلی واسم عزیزن اینجا گرد گیری شد! یا علی!
"
| Design By : Night Skin |
